داريم برمی گرديم. ديگر آن حس غمگين بازگشت برطرف شده است. ديگر آن حسرت هر روبرگرداندنی و آهی در فضا پراکندنی و خيره به ابرهای نامهربان نوک قله ماندنی از ياد همه رفته است. بحث داغ است و سخن فراوان تا خستگی راه را بپيماييم. ///هفته پيش راهی قله توچال شديم تا برای اينهفته آمادگی پيدا کنيم. برنامه چندان سبک نيست. صعود به قله دماوند از جبهه شمالی. شصت کيلومتری آمل در جاده هراز پا به نيسان های محلی قبل از روستای حاجی دلا می گذاريم راهی روستای ناندل می شويم و از اينجا کوهپيمايی سه روزه مان را شروع می کنيم. کوله های سه روزه چندان سبک نيست. روز اول برنامه تا جانپناه 4000 است و روز دوم صعود به قله و بازگشت به جانپناه 4000 و روز آخر بازگشت به ناندل و حرکت به سمت تهران است. روز اول حدود شش و نيم صبح از حدفاصل خوابگاه پسران و دختران با اتوبوس خود را به حاجی دلا رسانديم. سپس با وانت در حدود دوساعت به گوسفندسرای روستای ناندل رسيديم و حرکت به سمت جانپناه را حدود ساعت دوازده و نيم شروع کرديم. حدود ساعت شش بعد از ظهر به جانپناه رسيديم. مسير دشواری خاصی نداشت و تنها کوله ها سنگين بود. بعد از اين کوله کشی زيادی نداريم و صعود به ارتفاعات بالاتر با کوله های کوچک موسوم به کوله حمله خواهد بود. ساعت سه صبح فردا بيدارباش و صرف صبحانه. ساعت چهار و ربع که قرار بود چهار باشد حرکت به سمت جانپناه 5000 را شروع کرديم. خورشيد کم کم طلوع می کند گروه آرام و بی صدا به مسير خود ادامه می دهند. هر از گاهی يکی فرياد بر می آورد که : « ماشالله گروه.... ماشالله.... ماشالله جلودار.... ماشالله ..... ماشالله عقب دار.... ماشالله .... ماشالله مربی.... ماشالله سرپرست... ماشالله پزشک.... ماشالله اون يکی پزشک.... ماشالله... ماشالله دخترا.... ماشالله.... ماشالله پسرا.... ماشالله.... ماشالله خودتون....» و يا هر از گاهی سرپرست برنامه، علی اين سرود ملی گروه را می خواند: « ما.... پيششش.... تن به دوشششمن نمی دهيم... پيششش.... هی.... اگر دهيم.... پيششش... نيصفيش بيششتر نمی دهيم.... هی.... زنده مرده باد.... هی.... مرده زنده باد.... هی.... گنده پرتقال ..... هی .... مال شهسوار.... هی.... نان بربرووو..... هی.... مال اردبيل.... هی... ما تير به سوی دوشششمن در نمی دهيم.... هی... اگر در دهيم.... پوکششش رو پس نمی دهيم.... هی مرده زنده باد... هی .... زنده مرده باد.... هی».
جانپناه 5000. تقريباً همه بغير از چند نفر نفس کشيدنشان دچار چالش شده است! از جمله خود من. حرکت از اين جا کنترل می شود. اينجا علی رغم اسمش 4500 متر بيشتر ارتفاع ندارد. عده ای می مانند و باقی همچنان آرام بالا می رويم. نسبت نفس به قدممان بيشتر شده است. هوا دارد نامهربانی می کند و زمزمه های بازگشت بلند می شود. برنامه علی رغم دوستانه بودنش جدی است. سرپرست که می گويد برگرديد. همه برمی گردند. تقريباً تا 5100 متر بالا آمده ايم. دلمان نمی آيد برگرديم. ولی هوا دارد هرلحظه بدتر می شود. وقتی اولين دانه های برف را می بينيم برگشتنمان را باور می کنيم. هرچند بالاتر از 5000 متر هر مترش تومنی صنار با پايين فرق می کند ولی ذهن تو اين را برنمی تابد. توان خود را می بينی و واقع بين می شوی. حسرتش زودگذر است.به هرحال نتوانستيم تا قله برويم. يک مسافر آلمانی در اين برنامه همراه ما بود. می گفت که نزديک 30 سال است کوهنوردی می کند. همسر ايرانی داشت و در يک شرکت رسانه ای کار می کرد. درشت هيکل و قوی بود. هرچند به گرمی هيچکدام از ما ايرانی ها نبود. خوب راه می رفت ولی او هم مثل ما و کمی زودتر از ما تسليم اين ديو سپيد پای دربند شد. فکر کنم تعارف کردن را بالاجبار اينجا ياد گرفت. صبح داشت صبحانه می خورد. يکی از آن پنير های سفت و زرد و بوگندو... هوسم کرد و دهنم آب افتاد. آنقدر بهش زل زدم تا تعارف کرد. از ديروز تا حالا نصف پسته ها و شکلات های ما را خورده بود و اگر آن تکه پنير را ازش نمی قاپيدم فکر کنم ديگر به مشهد راهم نمی دادند يا اگر هم می دادند سنگسارم می کردند! کوه را دوست دارم برای دوستی های کوه. برای آدم های کوه. برای صحبت های کوه. برای خنده های کوه. اين بار با دوستی آشنا شدم که خيلی ها را به خودش جلب کرده بود. محمد خوزانی. صادره از ولایت سده اصفهان اردیبهشت ماه 59، و وارده به تهران ،خردادماه 85. عاشق دوچرخه و سفر و عکاسی و کویر و خیلی چیزهای دیگه. نمی دانی چقدر حرف زديم و از کجا تا کجا با هم بحث کرديم. از لهجه بگير تا عرفان و ازدواج و فيمينيسم و کتاب و عکاسی و ظاهربينی و هزار موضوع ديگر. خصوصيت هموطنان ماست که در هر زمينه ای صاحبنظريم. خودت را زياد ناراحت نکن. می خواهيم وقت را بگذرانيم. به شادی و نيکی. پس چرا از هر باغی گلی نچينيم. وگرنه غم که خودش می آيد چرا ما به استقبالش برويم. با اين بشر از همه چيز گفتيم. با کسی که در دانشگاه صنعتی اصفهان برق خوانده بود و حالا عشقش کشيده بود به عکاسی و پيش يک عکاس معروف در تهران در حال آموختن است. هر وقت دلش می خواهد شغلش را عوض می کند و دربند هيچ کس و هيچ چيز نيست. لااقل خودش اين طور می گويد. آرامش درون چهره اش هم همينطور. ولی به هرحال هميشه نمی توان اينگونه زيست. جايی بايد به اين معلق زيستی پايان دهی و سربنهی به رسم زندگی. حرف رفت از همه چيز و رسيد به عرفان. پرسيدم عرفان چيست و او از کتاب هايی که خوانده بود شکسته بسته برايم اين گونه گفت که اعتقاد به ماورای طبيعت و بعد برايم يک داستان گفت که متن کاملش را در وبلاگش گذاشته و من اينجا فقط خلاصه تعريف می کنم. قصه، کوهنوردی است که با غرور فراوان راهی کوهی می شود و عزم قله می کند. مسير را ادامه می دهد و در تاريکی شب و سرما خود را نزديک قله می يابد. از طنابی آويزان است و خود را به بالا می کشاند. ولی هوا بسيار سرد است و او را از حرکت بازمی دارد. در کشاکش رفتن و نرفتن، ندايی به او الهام می شود که اگر می خواهی از سرما نميری طناب را رها کن. ندای درون. ولی کوهنورد به اين ندا گوش نمی دهد و محکم به طناب می چسبد. چند روز بعد وقتی گروه امداد و نجات به دنبال او می گردد او را در ارتفاع يک متر مانده به زمين و درحالی که برطنابی آويزان است و يخ زده است پيدا می کنند. گاهی تلاش ما همين چسبيدن به طناب است و رهايی ما رها کردن طناب. فکر می کنم تقريباً اين موضوع را رسانده باشم که چرا کوه را دوست دارم. هرچند از اينکه نتوانستم قله را دريابم در حسرتم ولی زيبايی هايی را ديدم که آن حسرت را از خاطرم برد.
http://ahmadpeik.persianblog.ir/1386_4_ahmadpeik_archive.html
***********************
در تاريخ :1387-07-20
محمد گفت:
با سر زدن به وبلاگ مجمع دانشجویان ودانش آموختگان خمینی شهر ضمن آشنایی با مجمع , عضو نیز می توانید بشوید Email [ نظر]
***********************
