<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss version="2.0">

<channel>

<title>تاریشه درآبست امید ثمری هست</title>

<description>همه چیز در رابطه با جوانان این گل های باغ زندگی</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/</link>

<language>fa</language>

<generator>JavanBlog</generator>


<item>

<title>چون ريشه درآب است ازسنگ نيز ميرويد</title>

<description></description>

<link>http://risheh.javanblog.com/112900-%DA%86%D9%88%D9%86+%D8%B1%D9%8A%D8%B4%D9%87+%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%A8+%D8%A7%D8%B3%D8%AA+%D8%A7%D8%B2%D8%B3%D9%86%DA%AF+%D9%86%D9%8A%D8%B2+%D9%85%D9%8A%D8%B1%D9%88%D9%8A%D8%AF.html</link>

</item>


<item>

<title>داستان شیطان و مرد نمازگزار</title>

<description>مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.شیطان در ادامه توضیح می دهد:((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.نتیجه داستان:کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.&amp;nbsp;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=81959&amp;nbsp;&amp;nbsp;</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/94289-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86+%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D9%88+%D9%85%D8%B1%D8%AF+%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1.html</link>

</item>


<item>

<title>تــا اوج نــا اميــدي</title>

<description>روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !پس هرگز نا امید نشو !آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...
با تشكر از : خانم محبوبه كاظمي
www.Persiawww.Persian- Star.org&amp;nbsp; http://www.Persian-Star.org&amp;nbsp;&amp;nbsp;</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/47523-%D8%AA%D9%80%D9%80%D8%A7+%D8%A7%D9%88%D8%AC+%D9%86%D9%80%D9%80%D8%A7+%D8%A7%D9%85%D9%8A%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%8A.html</link>

</item>


<item>

<title>داستاني بسيار زيبا و واقعي</title>

<description>در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.

&amp;nbsp;البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. &quot;رضايت کامل&quot;.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش &quot;زندگي&quot; و &quot;عشق به همنوع&quot; به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
&amp;nbsp;
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
با تشكر از : قاسم سلطاني
&amp;nbsp;http://www.Persian-Star.org</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/39788-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%8A+%D8%A8%D8%B3%D9%8A%D8%A7%D8%B1+%D8%B2%D9%8A%D8%A8%D8%A7+%D9%88+%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%8A.html</link>

</item>


<item>

<title>رمضان المبارک ،مبارک!</title>

<description>شهر رمضان الذی انزل فیه القران 
بسم الله الرحمن الرحیم 
یا علی یا عظیم یا غفور و یا رحیم انت الرب العظیم الذی لیس کمثله شی و هو السمیع البصیر و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور و هو الشهر الذی فرضت صیامه علی و هو شهر رمضان الذی انزلت فیه القران هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان و جعلت فیه لیله القدر و جعلتها خیر من الف شهر فیا ذالمن و لا یمن علیک من علی بفکاک رقبتی من النار فیمن تمن علیه و ادخلنی الجنه برحمتک یا ارحم الراحمین.
اللهم صلی علی محمد و ال محمد
****
رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرامستعد سفـــر شهر خدا كرد مرااز گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيدكه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرانازم آن دوست كه با لطف سليماني خويشپــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا****

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلماتهمرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرامن نبودم بجز از جاهل گم كرده رهيلايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرادر شگفتم ز كرامات و خطاپوشي اومن خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا****

دست از دامن اين پيك مبـارك نكشمكه به مهماني آن دوست ندا كرد مرازين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعفدر گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــراهر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــدكم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا ****
شعر از : فتح‌الله اسلامي‌نيا
</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/37692-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9+%D8%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%21.html</link>

</item>


<item>

<title>از ایمان تا ایمان واقعی</title>

<description>ایــــمان يـــك کــــوهــــنورد

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن.ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟ای خدا نجاتم بده.صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟البته که باور دارم.صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!دوستان خوبم ، شايد اين داستان رو بارها و بارها شنيده يا خونده باشيد ولي فكر مي كنيد نتيجه اخلاقي اين حكايت چيه ؟ و چه پيام ارزنده اي رو با خودش داره كه حتي تكراري بودنش هم خالي از لطف نيست ؟
خوشحال خواهم شد چنانچه براتون مقدور هست نتيجه اي رو كه ازش دريافت كرديدبرام ايميل كنيد تا من هم از ديدگاه هاي خوب شما بهره مند شوم. متشكرم.mm.alazadeh@ yahoo.com&amp;nbsp;
http://www.persian-star.org</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/31139-%D8%A7%D8%B2+%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86+%D8%AA%D8%A7+%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86+%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C.html</link>

</item>


<item>

<title>الماس وجودتان را کشف کنید</title>

<description>
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند . او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند. اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند. مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد ! در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم . در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.
http://groups.yahoo.com/group/Persian-Star/join</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/28776-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3+%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86+%D8%B1%D8%A7+%DA%A9%D8%B4%D9%81+%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF.html</link>

</item>


<item>

<title>آب</title>

<description>آب ،بقای حیات&amp;nbsp; است
و........
تاریشه در آب است ،
امید ثمری هست.

وخشکسالی مرگ تدریجی حیات
وگفته اند:
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زندگی کردن من&amp;nbsp; مردن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تدریجی بود
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
پس&amp;nbsp; :&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اندکی مهلت
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جرعه ای صرفه جوئی
&amp;nbsp;</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/24740-%D8%A2%D8%A8.html</link>

</item>


<item>

<title>درختی روئیده از دل سنگ</title>

<description>آنجادرخت،
&amp;nbsp;روئیده دربساط سنگ!
&amp;nbsp;چون مایع حیات،
&amp;nbsp;جوشیده از عدم!
هر بذر ریشه نیست!
هر آب، آب نیست!
هرچوب شاخه نیست!

چون حکم نیست.
وقتی که حکم میرسد،
هر بذر ریشه میدهد،
&amp;nbsp;هرسنگ آب میشود،
هرچوب،برگ میدهد........
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/23351-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C+%D8%B1%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF%D9%87+%D8%A7%D8%B2+%D8%AF%D9%84+%D8%B3%D9%86%DA%AF.html</link>

</item>


<item>

<title> جنگل حراء-استوار وپابرجا</title>

<description>جنگلی ایستاده برآب
درختانی روئیده از اعماق
وآبهای بیکرانه ای که درخت را چون جان شیرین در بر گرفته اند
آب وجنگل حراء
</description>

<link>http://risheh.javanblog.com/16305-+%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84+%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%A1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1+%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7.html</link>

</item>


</channel>

</rss>

